تبليغاتX
سلاطین گم شده
ادبیات
 

باید از گل نوشت

یا گلوله !

در سرزمینی که

 صدای بال هواپیما

از آواز قناری غم انگیزتر است ...

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

می توانی سیبی را

به تساوی تقسیم کنی

یا در شکم گرسنه ی زنی فرو بروی

چاقو که باشی

انتخاب با توست ...

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

دست هایت بوی سنگ می دهند

دهانت

عطر گندم

بیچاره پرنده ای

که عاشق تو باشد!!

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:24  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

 

سنجاق سرت را که باز کنی

به آوارگی بادهای شمالی

پیراهنی

و ماه آن دکمه ی آخرینت

با عروسان دریا

 به خانه

بر می گردم

در سایه ی چاقویی کُند

به خواب می روم

در آویز فانوسی شکسته

نه نسیمی خنک

نه ستاره ای دنباله دارم ...

لب های بریده ی بادم

از آخرین بوسه ی ماه

 یا تکه شاخ گوزنی پیر

بر تیغه ای کهنه

پاره ی پر سنجاقکی

در بین گیسو ای بریده

نرسیده ام  بر درخت ها ی برهنه

پیراهنی ببافم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:48  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

 

 

ابیاتی از یکی از دلتنگی هایم ...

 

 

عجب سالی ست این ننگین تر از هر ماه و هر سالی 

چه بختی تیره تر از این پریشانتر چه احوالی ؟! 

 

تمام خانه ها در دود و آتش ، دست ها در خون 

عزیزان در کفن پیچیده ، گرد سفره ها خالی  

 

پر سیمرغ یا گیسوی رودابه ، کدامین یک ؟ 

تهمتن را مگر پیدا کند اینبار هم زالی  

 

(( ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد )) 

جواب این بود گر بر خواجه گاهی می زدم فالی 

 

کجایی ای بهار رفته ، ای فصل شکوفایی ؟! 

که بی تو این خزان افتاده در گل های بر قالی ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 16:20  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

 و  عاشقانه ای دیگر بر اندوهی دیگر ... 

 

هر لحظه در برابر چشمت گزند هاست

این قصه ی تمامی ِ بالابلند هاست

     

 

 آهوی من برای تو راه گریز نیست

بر روی گردن تو نشان کمند هاست

 

آری شبیه شعبده بازان عاشقی

هر روز زندگی تو بر روی بند هاست

 

تو نیستی و بی تو برایم دوشنبه نیز

چیزی شبیه آینه ی سالمند هاست

 

چشمت خراج سلطنت والیان شرق

ابروت راز کهنه ی اندیشه مند هاست

 

باید به نام بوسه تو را در بغل گرفت

تا پای عشق بر سر این قید و بند هاست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:23  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

 

 

مراچه حاصلی ازانتهای این جنگ است

که هرچه زخم زنم برتو، بیشتر ننگ است

  

حکایت من و آن چشم های غمگینت

حدیث کهنه ی آیینه با دلی سنگ است

  

نه خود به فتنه ی چنگیز و حمله ی تیمور

که پای خسته ی تاریخ ، قرن ها لنگ است

 

 به هر که دل بسپاری ندیده می شکند

به هر کجا بروی آسمان همین رنگ است

  

صدای رادیو ، (تصنیفِ ای الهه ی ناز ...)

تو نیستی و بنان نیز بی تو دلتنگ است .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:52  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

گاهی نرفته بر می گردیم ...بی که به یاد بیاوریم برای چه.....

 

چه رفته بر سر قومی که سر به باد شدند

چه مانده از سر آنها که کیقباد شدند

 

تهمتنان همه در چاه ها فرو رفتند

برادران همگی یک به یک شغاد شدند

 

تو با قطاری از این ایستگاه رفتی و بعد

مسافران جهان لحظه ای زیاد شدند

 

قلم زدند دو چشم تو را به نستعلیق

درخت ها قلم دست میرعماد شدند

 

که خال زیر لبت نقطه ای به ((بسم الله))

و ابروان تو اینگونه(( ان یکاد)) شدند

 

گوزن های جوان شکل ابرها بودند

که تو به روسریت ریختی و باد شدند

 

رسید موی تو با کاروان ابریشم

جز این نبود که بازارها کساد شدند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:36  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

با غزلی از تلخی معاصرم آمدم تا از خودم بکاهم.....

جز تو در آیینه اش مویی پریشانی نکرد

آنکه رو گرداندو اظهار پشیمانی نکرد

نیست قومی را پس از این لایق پیغمبری

هر که در پیش تو اسماعیل قربانی نکرد

آنچه چشمان تو با شعر معاصر می کند

ویس با دیوان فخرالدّین گرگانی نکرد

با دلم زخم زبان های تو کاری کمتر از -

خنجر افغانی و چاقوی زنجانی نکرد

آه...بنیامین دل از این نا برادرها ببُر

یوسفت را جز حسد در چاه زندانی نکرد

آنچه را یک عمر می دیدیم خوشبختی نبود

زندگی چیزی به ما جز مرگ ارزانی نکرد

بی تو دیگر هیچ کس حتی چنین بلقیس را

باز هم شایسته ی تخت سلیمانی نکرد

گاه کاخ آرزوهای مرا در هم شکست

آنچه چشمان تو با من کرد ویرانی نکرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:53  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

 

تصمیم گرفتم چند بیتی از غزل آخرین روزهای زمستانی ام  را در  همین پست بگذارم تا شعر قبلی ام خوانده شود...

 

ای گل ! بهار منتظرت چند مانده است ؟!

چیزی مگر به آخر اسفند مانده است ؟!

 

در سینه ام غمی ست به سنگینی جهان

برفی که روی شانه ی الوند مانده است

 

شیرینی لبان تو چون شعر فارسی

بعد از تو سال ها به سمرقند مانده است

 

غمنامه ای بزرگ که در آن تهمتنی ـ

مغموم ـ بر جنازه ی فرزند مانده است

 

در خود به سجده آمدم و در تو گم شدم !

گاهی دلم به کار خداوند مانده است ...

 

 ۲) 

مجسمه ی الهه ای در مصر  

پیکره ی زنی در تاشکند  

کتیبه ای در یونان   

یا ستون بنای شکسته ای در تخت جمشید  

تاریخ از دلت  

چه سنگ ها که نتراشیده است !!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 20:15  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

 

 قبل از هر چیز اینکه دوست عزیزم سید محسن علوی راد رباعیات تازه و خوبش را به دنیای

مجازی آورده ...شما را به خوانش وبلاگش دعوت میکنم... http://mosafere-akhar.blogfa.com/

 

و این هم ابیاتی از شعر تازه ام تقدیم به آنکه سهمی از من است....

 

بی تو کی می رسند باز به سال

بعد از این روز های رو به زوال

 

بر لبت سیب های سرخ جنوب

در تنت باغ های چای شمال

 

گیسوانت << مدبرالیل ...>>

چشم هایت محول الاحوال 

 

دست بر سینه در برابر تو

چون امیران به پیشگاه رجال

 

آهوان می رمند دشت به دشت

اسب ها می دوند یال به یال...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 18:47  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

   پری درباد

 

ستاره می شود و می وزد سری درباد

چنانکه پیکر در خون شناوری درباد

 

نوای رودکی و سوز چنگ می آید

به مویه های غم انگیز دیگری در باد

 

در آن سپیده ی خونینِ خاک وخاکستر

که مانده با ز به در چشم دختری در باد

 

شکوفه می دهد ازنیزه ها به شکل انار

صدای العطش سرخ حنجری در باد

 

به هرکجا  برَوی دیده ای غم آلود است

به هر طرف که گلوی معطّری در باد...

 


چه لیلیانه  ز محمل کشانده در خونش

به مشک پاره و لبهای پرپری در باد

 

مرا غزل شد و در خیمه ها  رهایم کرد

پرید با پری از خون ،کبوتری در باد

 

بروی خاک چنین نقش بسته خونش را

که مانده است ز طاووس ها پری در باد

 


سه شنبه ، پنجم اسفند ، ظهر عاشورا

که گُرگرفته به دستان لاغری در باد

 

صدای سنج گلوی تورا به یا د آورد

و غنچه کرد پس ازآن به دفتری در باد .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:22  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

((باز این چه شورش است که در خلق عالم است))

بر نیزه می زنند سری را که پرچم است...

 

و این شعر عاشورایی که دردیست...

   

آسمان پشت ابرها گم شد ،نیزه بر نیزه ماه را سر برد

رگ به رگ خون تازه جاری شد،نیزه سر را به روی منبر برد

 

خون تمام مسیر را طی کرد، تا گلوی بریده ای در مه

کاش می شد بدون دست اما مشک را تا لب برادر برد

 

خیمه درخیمه غرق در آتش ،ماه از پشت زین زمین افتاد

آسمان العطش زنان سر را سوی گهواره ی شناور برد

 

اسب بر خیمه پای می کوبید، سینه پر شرم و چشم ها آتش

باز بر گرده اش سوارش را...آری اما چرا سبک تر برد؟!

 

پر پروانه ها به خاک افتاد، آبروی فرات جاری شد

باد گیس بریده ی شب را سر به سر با خودش سراسر برد

 

دختری پای نیزه می گریید /( آه...دستم نمی رسد بابا)

نیزه خم گشت و ماه گیسش را سوی آن دست های لاغر برد

 

ناگهان آسمان فرو پاشید ،هر طرف جسم تازه ای می سوخت

باد سردی وزید و بعد از آن ماه را مثل یک کبوتر برد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 12:10  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

 

همه عالم تن است و ایران دل ...

                                             ((  نظامی))

 

برای ایران قلبم...

 

ای آفتاب شرق غزلخوانی ات بلند

بختت دراز و قبله ی پیشانی ات بلند

 

گیسو به باد بسته و ابرو به زلف چین

اردیبهشت دامن افغانی ات بلند

 

در بلخ پا گرفته  به بغداد داده دل

اشعار شمس و حافظ و خاقانی ات بلند

 

از هر طرف کشانده به سوی تو لشکری

شمشیر خونچکان خراسانی ات بلند

 

دل بسته شب به روسری ترکمان تو

ای قبله گاه ناز مسلمانی ات بلند

 

ای گربه ی رها شده بر نقشه ی جهان

جغرافیای ساده ی ایرانی ات بلند ... 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 20:39  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

با محرمان زلف توام سینه صاف نیست

تا قتل همرهم چه نسیم و چه شانه را...

 

 

این روزهایم گاهی تغزلی ست که نمی دانم...!!!

 چند بیت از آخرین سروده ام ...

 

 

 

گر چه می دانم که دیگر روسیاهش نیستم 

مرگ می آید ، ولی من دل بخواهش نیستم

 

 

جنگجویی  بی نشان در سرزمینی کوچکم 

سالها می جنگم ،  اما پادشاهش نیستم

 

 

در تو او می بینم و در خود نمی بینم تورا 

پیر من او نیست یا من خانِقاهش نیستم

 

  

نیزه می اندازد و ابرو به هم می آورد 

آنکه می داند حریف این سپاهش نیستم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 20:58  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

 

برای مرتضی شاهین نیا

 

نشسته ام  در

آیینه ای که

از خودش می گریزد و

آ هویی که از دامنت فرار می کند تا

چاقویی  نمی رسد به

سینه ام فرو رفته

حرفی

که برگردانمش

((به))

((تا))

((و))

((که))

((در))  آینه می ریزم ...

 

این دو رباعی را هم تقدیم می کنم به خون انگشتانم ...

 

هر آینه صدهزار غم می آید

هر بار دو ابروت به هم  می آید

 

بگذار کلاغ ها به جایی برسند

از آخر قصه ها بدم می آید .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

چشمان تو بیت الغزل شیرازند

هر چند دو ابروت پل اهوازند

 

انگار قماربازها در این شهر

تنها سر بردن دلت می بازند ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:2  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

 

 

و این هم چند بیت از دلسروده ای ...

 

گر چه می دانم که چون چشمت کسی خونریز نیست

باز هیچ افسانه ای اینگونه سحر انگیز نیست

 

بر سر هر تاری از مویت سری افتاده است

جنگ بی آواره و تاریخ بی چنگیز نیست

 

شمس ها داریم اما بی مرید و خانقاه

ور نه این دیوانگی از بلخ تا تبریز نیست

 

عشق گاهی در دل فرهادها شیرین تر است

گاه غیر از تلخی یک خواب با پرویز نیست...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 22:2  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

از رگ هایم

رودخانه ای می بافم

با اجساد سربازانی که

خواب همسرانشان را می بینند

ناخن بر روی می کشد

پیراهنی که

موجی شده

خون بالا می آورد

کارون

بالا می آورد

لهجه ی دختران باکره ی اهواز را

سرباز را

به خانه بر می گردانند

اسب هایی که در من می دوند

و کلماتی

که ایستاده می میرند

در قطاری

به مقصد خواب هایم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:22  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

 چندبیت از یک غزلم ...

 

هم آنکه هر غزل ناب را تو می بینی

هم اینکه آینه و آب را تو می بینی

 

چنان گره شده امشب تن تو با تن من

که نیم ِ دیگرِ هر خواب را تو می بینی

 

تهمتنانه به جنگ آمدی و بی خبری

که داغ کشتن سهراب را تو می بینی

 

میان این همه ماهی  میان این همه تور

دل شکسته ی قلاب را تو می بینی ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:6  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

 

استخوانم همگی شانه شود بعد از مرگ

بس که در آرزوی زلف پریشان توام...

 

 

این هم غزل سلاطین گم شده.....

 

 

 

 

افسانه ها كه ازتو نوشتند كاتبان

برسنگ های خفته ی تاریخ باستان

 

 

بردفتر و رواق سلاطین گم شده

ازچشم های ساده ی تو بردهان...دهان

 

 

یک تارموی زلف تو افتاد بر زمین

سرگشته اندعالمی ازکشف آن نشان

 

 

بیت الحرام چشم توراقبله کرده اند

دوشیزگان عشوه فروش شکرزبا ن

 

 

ازکاهنان معبد واهرام مصرتا-

ویرانه های سنگی یونا ن باستان

 

 

آرش نشسته تاکه بگیرد برای خود

ازمژه هات تیروازابروت هم کما ن

 

 

درچین گیسوان تو بتخانه های چین

برگونه های سرخ توصد جام ارغوان

 

 

اردیبهشت را بتکا ن برطناب با د

ازروسری ودامن گلدارترکمان

 

 

جامانده ردپای توبرصورت زمین

ازاورشلیم وناصره تامصروبالکان

 

 

خونت شراب کهنه ی خمخانه های بلخ

باقیست برلبان توچشمان صوفیان

 

 

برگردگردنت گره آبشارنیل

برشانه های مرمری ات رودها روان

 

 

جغرافیای چشم توخورشید دیگریست

درسینه ات بزرگترین اطلس جها ن.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:3  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

 یه روزی آدم میفهمه که اگه تمام دنیا رو هم بهش تقدیم کنن اما اونی که قلبت می خواد توش نباشه هیچ ارزشی نداره!!!

بيگانگي نگر كه من و يار چون دو چشم

همسايه ايم و خانه ي هم را نديده ايم

 

 اين پستم را با خبر شروع فعاليت مهربانم عبداله عمراني(دریا) در فضاي مجازي آغاز ميكنم كه شعرهاي ساده و دلنشيني دارند آميخته با دغدغه هاي خودش كه به عقيده ي بنده ي ديدن وبلاگش خالي از لطف نيست ...اين هم آدرس وبلاگ :http://www.sassi.tk/

و این هم شعری دوباره.......

 

 

چنان آمیختی با دلربایان دلبریت را

 

که در افسانه ها آورده اند افسونگریت را

 

 

 

تمام فنج های شهر در این خانه می ریزند

 

اگر یک لحظه برداری برایم روسریت را

 

 

 

سپاهی را بهم می آورد تنها اگر روزی

 

ببیند جنگجویی شیوه ی جنگاوریت را

 

 

 

غزل خاتون بلخی آن غلام هندیت بودم

 

که از هر بند قلبش ساختی انگشتریت را

 

 

 

خیانت قصه ی تلخی ست این را خوب می دانم

 

اگر چه دوست دارم چشم های آذریت را ...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:0  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

این هم حال و هوای این روزهای من است........

 

چون زندگی به کام بود مرگ مشکل است

پروای باد نیست چراغ مزار را...

                                         (صائب)

 

 

دلی که در غم چشمی سیاه می ماند

تمام عمر نگاهش به راه  می ماند

 

 

نگاه می کنم از پشت شیشه با حسرت

چنان که چشم پلنگی به ماه می ماند

 

 

نمی رود به هزاران هزار پیروزی

غمی که بر دل یک پادشاه می ماند

  

 

جزاینقدَرچه بگویم که هرغزل زخمی ست

که گاه می رود از یاد و گاه می ماند

 

 

شبی به دست کلاغان شهر می سوزد

مترسکی که سرش بی کلاه  می ماند

 

 

پراز گلایه و اندوه عمر رفته ی ماست

اگر به چهره ی آیینه  آه می ماند .

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 22:11  توسط بنیامین دیلم کتولی  |