|
ادبیات
|
چه رفته بر سر قومی که سر به باد شدند
چه مانده از سر آنها که کیقباد شدند
تهمتنان همه در چاه ها فرو رفتند
برادران همگی یک به یک شغاد شدند
تو با قطاری از این ایستگاه رفتی و بعد
مسافران جهان لحظه ای زیاد شدند
قلم زدند دو چشم تو را به نستعلیق
درخت ها قلم دست میرعماد شدند
که خال زیر لبت نقطه ای به ((بسم الله))
و ابروان تو اینگونه(( ان یکاد)) شدند
منافقان به طریق تو جمع می گشتند
و سالکان به پریشانی تو در تضاد شدند
گوزن های جوان شکل ابرها بودند
که تو به روسریت ریختی و باد شدند
رسید موی تو با کاروان ابریشم
جز این نبود که بازارها کساد شدند.
جز تو در آیینه اش مویی پریشانی نکرد
آنکه رو گرداندو اظهار پشیمانی نکرد
نیست قومی را پس از این لایق پیغمبری
هر که در پیش تو اسماعیل قربانی نکرد
آنچه چشمان تو با شعر معاصر می کند
ویس با دیوان فخرالدّین گرگانی نکرد
با دلم زخم زبان های تو کاری کمتر از -
خنجر افغانی و چاقوی زنجانی نکرد
آه...بنیامین دل از این نا برادرها ببُر
یوسفت را جز حسد در چاه زندانی نکرد
آنچه را یک عمر می دیدیم خوشبختی نبود
زندگی چیزی به ما جز مرگ ارزانی نکرد
بی تو دیگر هیچ کس حتی چنین بلقیس را
باز هم شایسته ی تخت سلیمانی نکرد
گاه کاخ آرزوهای مرا در هم شکست
آنچه چشمان تو با من کرد ویرانی نکرد.
تصمیم گرفتم چند بیتی از غزل آخرین روزهای زمستانی ام را در همین پست بگذارم تا شعر قبلی ام خوانده شود...
ای گل ! بهار منتظرت چند مانده است ؟!
چیزی مگر به آخر اسفند مانده است ؟!
در سینه ام غمی ست به سنگینی جهان
برفی که روی شانه ی الوند مانده است
شیرینی لبان تو چون شعر فارسی
بعد از تو سال ها به سمرقند مانده است
غمنامه ای بزرگ که در آن تهمتنی ـ
مغموم ـ بر جنازه ی فرزند مانده است
در خود به سجده آمدم و در تو گم شدم !
گاهی دلم به کار خداوند مانده است ...
۲)
مجسمه ی الهه ای در مصر
پیکره ی زنی در تاشکند
کتیبه ای در یونان
یا ستون بنای شکسته ای در تخت جمشید
تاریخ از دلت
چه سنگ ها که نتراشیده است !!
قبل از هر چیز اینکه دوست عزیزم سید محسن علوی راد رباعیات تازه و خوبش را به دنیای
مجازی آورده ...شما را به خوانش وبلاگش دعوت میکنم... http://mosafere-akhar.blogfa.com/
و این هم ابیاتی از شعر تازه ام تقدیم به آنکه سهمی از من است....
بی تو کی می رسند باز به سال
بعد از این روز های رو به زوال
بر لبت سیب های سرخ جنوب
در تنت باغ های چای شمال
گیسوانت << مدبرالیل ...>>
چشم هایت محول الاحوال
دست بر سینه در برابر تو
چون امیران به پیشگاه رجال
آهوان می رمند دشت به دشت
اسب ها می دوند یال به یال...
ستاره می شود و می وزد سری درباد
چنانکه پیکر در خون شناوری درباد
نوای رودکی و سوز چنگ می آید
به مویه های غم انگیز دیگری در باد
در آن سپیده ی خونینِ خاک وخاکستر
که مانده با ز به در چشم دختری در باد
شکوفه می دهد ازنیزه ها به شکل انار
صدای العطش سرخ حنجری در باد
به هرکجا برَوی دیده ای غم آلود است
به هر طرف که گلوی معطّری در باد...
چه لیلیانه ز محمل کشانده در خونش
به مشک پاره و لبهای پرپری در باد
مرا غزل شد و در خیمه ها رهایم کرد
پرید با پری از خون ،کبوتری در باد
بروی خاک چنین نقش بسته خونش را
که مانده است ز طاووس ها پری در باد
سه شنبه ، پنجم اسفند ، ظهر عاشورا
که گُرگرفته به دستان لاغری در باد
صدای سنج گلوی تورا به یا د آورد
و غنچه کرد پس ازآن به دفتری در باد .
بر نیزه می زنند سری را که پرچم است...
و این شعر عاشورایی که دردیست...
آسمان پشت ابرها گم شد ،نیزه بر نیزه ماه را سر برد
رگ به رگ خون تازه جاری شد،نیزه سر را به روی منبر برد
خون تمام مسیر را طی کرد، تا گلوی بریده ای در مه
کاش می شد بدون دست اما مشک را تا لب برادر برد
خیمه درخیمه غرق در آتش ،ماه از پشت زین زمین افتاد
آسمان العطش زنان سر را سوی گهواره ی شناور برد
اسب بر خیمه پای می کوبید، سینه پر شرم و چشم ها آتش
باز بر گرده اش سوارش را...آری اما چرا سبک تر برد؟!
پر پروانه ها به خاک افتاد، آبروی فرات جاری شد
باد گیس بریده ی شب را سر به سر با خودش سراسر برد
دختری پای نیزه می گریید /( آه...دستم نمی رسد بابا)
نیزه خم گشت و ماه گیسش را سوی آن دست های لاغر برد
ناگهان آسمان فرو پاشید ،هر طرف جسم تازه ای می سوخت
باد سردی وزید و بعد از آن ماه را مثل یک کبوتر برد.
همه عالم تن است و ایران دل ...
(( نظامی))
برای ایران قلبم...
ای آفتاب شرق غزلخوانی ات بلند
بختت دراز و قبله ی پیشانی ات بلند
گیسو به باد بسته و ابرو به زلف چین
اردیبهشت دامن افغانی ات بلند
تا قتل همرهم چه نسیم و چه شانه را...
این روزهایم گاهی تغزلی ست که نمی دانم...!!!
چند بیت از آخرین سروده ام ...
گر چه می دانم که دیگر روسیاهش نیستم
مرگ می آید ، ولی من دل بخواهش نیستم
جنگجویی بی نشان در سرزمینی کوچکم
سالها می جنگم ، اما پادشاهش نیستم
در تو او می بینم و در خود نمی بینم تورا
پیر من او نیست یا من خانِقاهش نیستم
نیزه می اندازد و ابرو به هم می آورد
آنکه می داند حریف این سپاهش نیستم ...
برای مرتضی شاهین نیا
نشسته ام در
آیینه ای که
از خودش می گریزد و
آ هویی که از دامنت فرار می کند تا
چاقویی نمی رسد به
سینه ام فرو رفته
حرفی
که برگردانمش
((به))
((تا))
((و))
((که))
((در)) آینه می ریزم ...
این دو رباعی را هم تقدیم می کنم به خون انگشتانم ...
هر آینه صدهزار غم می آید
هر بار دو ابروت به هم می آید
بگذار کلاغ ها به جایی برسند
از آخر قصه ها بدم می آید .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
چشمان تو بیت الغزل شیرازند
هر چند دو ابروت پل اهوازند
انگار قماربازها در این شهر
تنها سر بردن دلت می بازند ...
و این هم چند بیت از دلسروده ای ...
گر چه می دانم که چون چشمت کسی خونریز نیست
باز هیچ افسانه ای اینگونه سحر انگیز نیست
بر سر هر تاری از مویت سری افتاده است
جنگ بی آواره و تاریخ بی چنگیز نیست
شمس ها داریم اما بی مرید و خانقاه
ور نه این دیوانگی از بلخ تا تبریز نیست
عشق گاهی در دل فرهادها شیرین تر است
گاه غیر از تلخی یک خواب با پرویز نیست...
رودخانه ای می بافم
با اجساد سربازانی که
خواب همسرانشان را می بینند
ناخن بر روی می کشد
پیراهنی که
موجی شده
خون بالا می آورد
کارون
بالا می آورد
لهجه ی دختران باکره ی اهواز را
سرباز را
به خانه بر می گردانند
اسب هایی که در من می دوند
و کلماتی
که ایستاده می میرند
در قطاری
به مقصد خواب هایم...
هم آنکه هر غزل ناب را تو می بینی
هم اینکه آینه و آب را تو می بینی
چنان گره شده امشب تن تو با تن من
که نیم ِ دیگرِ هر خواب را تو می بینی
تهمتنانه به جنگ آمدی و بی خبری
که داغ کشتن سهراب را تو می بینی
میان این همه ماهی میان این همه تور
دل شکسته ی قلاب را تو می بینی ...
افسانه ها كه ازتو نوشتند كاتبان
برسنگ های خفته ی تاریخ باستان
بردفتر و رواق سلاطین گم شده
ازچشم های ساده ی تو بردهان...دهان
یک تارموی زلف تو افتاد بر زمین
سرگشته اندعالمی ازکشف آن نشان
بیت الحرام چشم توراقبله کرده اند
دوشیزگان عشوه فروش شکرزبا ن
ازکاهنان معبد واهرام مصرتا-
ویرانه های سنگی یونا ن باستان
آرش نشسته تاکه بگیرد برای خود
ازمژه هات تیروازابروت هم کما ن
درچین گیسوان تو بتخانه های چین
برگونه های سرخ توصد جام ارغوان
اردیبهشت را بتکا ن برطناب با د
ازروسری ودامن گلدارترکمان
جامانده ردپای توبرصورت زمین
ازاورشلیم وناصره تامصروبالکان
خونت شراب کهنه ی خمخانه های بلخ
باقیست برلبان توچشمان صوفیان
برگردگردنت گره آبشارنیل
برشانه های مرمری ات رودها روان
جغرافیای چشم توخورشید دیگریست
درسینه ات بزرگترین اطلس جها ن.
بيگانگي نگر كه من و يار چون دو چشم
همسايه ايم و خانه ي هم را نديده ايم
اين پستم را با خبر شروع فعاليت مهربانم عبداله عمراني(دریا) در فضاي مجازي آغاز ميكنم كه شعرهاي ساده و دلنشيني دارند آميخته با دغدغه هاي خودش كه به عقيده ي بنده ي ديدن وبلاگش خالي از لطف نيست ...اين هم آدرس وبلاگ :http://www.sassi.tk/
و این هم شعری دوباره.......
چنان آمیختی با دلربایان دلبریت را
که در افسانه ها آورده اند افسونگریت را
تمام فنج های شهر در این خانه می ریزند
اگر یک لحظه برداری برایم روسریت را
سپاهی را بهم می آورد تنها اگر روزی
ببیند جنگجویی شیوه ی جنگاوریت را
غزل خاتون بلخی آن غلام هندیت بودم
که از هر بند قلبش ساختی انگشتریت را
خیانت قصه ی تلخی ست این را خوب می دانم
اگر چه دوست دارم چشم های آذریت را ...
چون زندگی به کام بود مرگ مشکل است
پروای باد نیست چراغ مزار را...
(صائب)
دلی که در غم چشمی سیاه می ماند
تمام عمر نگاهش به راه می ماند
نگاه می کنم از پشت شیشه با حسرت
چنان که چشم پلنگی به ماه می ماند
نمی رود به هزاران هزار پیروزی
غمی که بر دل یک پادشاه می ماند
جزاینقدَرچه بگویم که هرغزل زخمی ست
که گاه می رود از یاد و گاه می ماند
شبی به دست کلاغان شهر می سوزد
مترسکی که سرش بی کلاه می ماند
پراز گلایه و اندوه عمر رفته ی ماست
اگر به چهره ی آیینه آه می ماند .
پیروزی
گاهی شاخه گلی ست
که به سوی تو پرتاب می شود
چون پادشاهی بر اسب
یا قلعه ای
با هزاران کلید
پیروزی
گاهی پرچمی ست
با هزاران کشته
واین راز را
تنها رودخانه ای می داند
که روزی سربازی
پهلویش را
در آن شسته باشد.
*********************************
تو کوه بودی و از هیبت تو ماه شکست
عجب که قلب تو حتی به یک نگاه شکست
کجا شنیده کسی آنچه را که من دیدم
بگو به شهر که آیینه ای به آه شکست
کشانده بین دو ابروت تاری از گیسو
کنیزی آمد و شمشیر پادشاه شکست
شبی ز چشمه گذشتی و بعد از آن دیدم
در آب عکس تو افتاد و روی ماه شکست
کمین گرفته کماندارها به هر مویت
که سالهاست ندیدست این سپاه شکست
کدام قاعده جز شعر عاشقت کردست
کدام دست تو را هم به این گناه شکست.
نشسته بودی و در بین این پری روها
به چشمهای تو زل می زدند آهو ها
کلید قلعه ی جادوگران دو چشم توأند
به یک اشاره رها کن مرا ز جادوها
تو آن پری دل انگیز آب ها هستی
که می روند برای تو ، ماجراجوها
نشسته زخم تو بر شانه های نیشابور
بروی خنجر چنگیزها ، هلاکوها
بگو به دست کمانگیرها شهید کنند
مرا سپاه تو با آن کمان ابروها
همیشه قصه ی سهراب ها غم انگیزست
همیشه دیر رسیدند نوشداروها .
دیوانگی هایم را دوست دارم
پدرم را
که بزرگترین کتابخانه ی دنیا بود
وهر غروب
سوار بر اسب چوبی اش
از سرزمینی ناشناخته می آمد
برادرم را می بینم
آفریقا را سوار بر گاری به خا نه یمان می آورد
ما گرسنه نبودیم
وگرنه اعتصاب غذا نمی کردیم
شعار نمی دادیم
روزنامه نمی خواندیم
و با قصه های هزار ویکشب به خواب نمی رفتیم
کودکی هایم را دوست دارم
مادرم را
که هر غروب دست های چروکش را
در پاکت می گذارد
تا برای رئیس جمهور
پست کند
ما گرسنه ایم
وکسی نمی داند
که این عهدنامه را
سالهاست موریانه ها خورده اند
ما گرسنه ایم
وکسی نمی داند .
به مهربان خراسانیم جواد گنجعلی
اسب چوبی
یک روز این جهان غم آلود می رود
آن دردها که در دلمان بود می رود
یک روز این شوالیه با اسب چوبی اش
بر کشوری که سوخته ، در دود می رود
تو دور بودی و چه زمان سخت می گذشت
حالا که در کنار منی زود می رود
باور کن این انار ترکخورده سال ها
قلب منست و سوی تو بر رود می رود
پر می کشد زبور تو از خواب های من
روزی که غم ز نغمه ی داوود می رود
بگذار بوسه ای بزنم بر دهان تو
باور کن این جهان غم آلود می رود.
{9/7/85 }
گر تیغ بر کشد که محبان همی زنم
اول کسی که لاف محبت زند منم
باسلام به همه ی دوستانی که توی این مدت ازشون دور بودم...
دلم نمی خواست دوباره وارد این فضا بشم ...اما تو این چند وقت چیزهایی دیدم که ناچار شدم. همیشه آدم هایی هستند که خوبی ها رو جدا کنند و بین آنها فاصله بیندازند.....البته زیاد هم مهم نیست به قول خواجه :
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
اینم چندتا از شعر هایم:
تو نیستی و بی تو در انبوه دردها
زل می زنم به آینه ، چون پیر مردها
روزی تو ماه بودی و یک شهر عاشقت
این قصه را شنیده ام از دوره گردها
تو آن جزیره ای که شب و روز می روند
در آرزوی کشف تـو ، دریانوردها
تنها برای فتح تو شمشیر می زنند
سردارها ، شوالیه ها ، گیله مردها
چشمت شروع جنگ جهانی تازه ایست
تاریخ کی رها شده از این نبردها ؟
**************************************
برای دختر ایل که در برف ها گم شد....
باد سردی می آمد و چوپان گله را با غرور«هِی» می کرد
قلب مردان ایل را انگار دختری در گلوی نی می کرد
دشت آبستن هزاران گرگ ، گیج در گیسوان آهو بود
گله در یال اسب های جوان ، کوه را رو به درّه طی می کرد
خان غمـگین نشسـته وتنـها با تفنـگ قـدیمی پـدرش
گاه چشمی به راه می انداخت ، گاه خود را خراب مِی می کرد
او که می خواست ماه خاتون را نو عروس قشنگ ایل کند
باز در ذهن دره گم می شد ، باز نفرین به ماه دِی می کرد
باد سردی می آمد و آرام گله در برف ها فرو می رفت
ماه خاتون سوار اسب پدر مرگ را با غرور هِی می کرد .
********************************************************
این روزها که میرسد آنقدر دلگیرند
که چشم هایم گاه حتی از خودم سیرند
آیینه را بشکن که این آیینه ها عمریست
بین من و تنهایی ام را نیز می گیرند
یکروز عاشق می شوی و خوب می فهمی -
آنروز ، ماهی ها چرا در تنگ می میرند
روزی که انگشتان من در بافه ی هر موت
غمگین ترین فرمانروایان به زنجیرند
آری تو خورشیدی و این انگشت ها عمریست
چون برف در دستان تو در حال تبخیرند
عمریست کف بینان چین و کولیان هند
دیگر برای عاشقانت فال می گیرند .