|
ادبیات
|
دیوانگی هایم را دوست دارم
پدرم را
که بزرگترین کتابخانه ی دنیا بود
وهر غروب
سوار بر اسب چوبی اش
از سرزمینی ناشناخته می آمد
برادرم را می بینم
آفریقا را سوار بر گاری به خا نه یمان می آورد
ما گرسنه نبودیم
وگرنه اعتصاب غذا نمی کردیم
شعار نمی دادیم
روزنامه نمی خواندیم
و با قصه های هزار ویکشب به خواب نمی رفتیم
کودکی هایم را دوست دارم
مادرم را
که هر غروب دست های چروکش را
در پاکت می گذارد
تا برای رئیس جمهور
پست کند
ما گرسنه ایم
وکسی نمی داند
که این عهدنامه را
سالهاست موریانه ها خورده اند
ما گرسنه ایم
وکسی نمی داند .