تبليغاتX
سلاطین گم شده
ادبیات
 چندبیت از یک غزلم ...

 

هم آنکه هر غزل ناب را تو می بینی

هم اینکه آینه و آب را تو می بینی

 

چنان گره شده امشب تن تو با تن من

که نیم ِ دیگرِ هر خواب را تو می بینی

 

تهمتنانه به جنگ آمدی و بی خبری

که داغ کشتن سهراب را تو می بینی

 

میان این همه ماهی  میان این همه تور

دل شکسته ی قلاب را تو می بینی ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:6  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

 

استخوانم همگی شانه شود بعد از مرگ

بس که در آرزوی زلف پریشان توام...

 

 

این هم غزل سلاطین گم شده.....

 

 

 

 

افسانه ها كه ازتو نوشتند كاتبان

برسنگ های خفته ی تاریخ باستان

 

 

بردفتر و رواق سلاطین گم شده

ازچشم های ساده ی تو بردهان...دهان

 

 

یک تارموی زلف تو افتاد بر زمین

سرگشته اندعالمی ازکشف آن نشان

 

 

بیت الحرام چشم توراقبله کرده اند

دوشیزگان عشوه فروش شکرزبا ن

 

 

ازکاهنان معبد واهرام مصرتا-

ویرانه های سنگی یونا ن باستان

 

 

آرش نشسته تاکه بگیرد برای خود

ازمژه هات تیروازابروت هم کما ن

 

 

درچین گیسوان تو بتخانه های چین

برگونه های سرخ توصد جام ارغوان

 

 

اردیبهشت را بتکا ن برطناب با د

ازروسری ودامن گلدارترکمان

 

 

جامانده ردپای توبرصورت زمین

ازاورشلیم وناصره تامصروبالکان

 

 

خونت شراب کهنه ی خمخانه های بلخ

باقیست برلبان توچشمان صوفیان

 

 

برگردگردنت گره آبشارنیل

برشانه های مرمری ات رودها روان

 

 

جغرافیای چشم توخورشید دیگریست

درسینه ات بزرگترین اطلس جها ن.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:3  توسط بنیامین دیلم کتولی  |