|
ادبیات
|
هم آنکه هر غزل ناب را تو می بینی
هم اینکه آینه و آب را تو می بینی
چنان گره شده امشب تن تو با تن من
که نیم ِ دیگرِ هر خواب را تو می بینی
تهمتنانه به جنگ آمدی و بی خبری
که داغ کشتن سهراب را تو می بینی
میان این همه ماهی میان این همه تور
دل شکسته ی قلاب را تو می بینی ...
افسانه ها كه ازتو نوشتند كاتبان
برسنگ های خفته ی تاریخ باستان
بردفتر و رواق سلاطین گم شده
ازچشم های ساده ی تو بردهان...دهان
یک تارموی زلف تو افتاد بر زمین
سرگشته اندعالمی ازکشف آن نشان
بیت الحرام چشم توراقبله کرده اند
دوشیزگان عشوه فروش شکرزبا ن
ازکاهنان معبد واهرام مصرتا-
ویرانه های سنگی یونا ن باستان
آرش نشسته تاکه بگیرد برای خود
ازمژه هات تیروازابروت هم کما ن
درچین گیسوان تو بتخانه های چین
برگونه های سرخ توصد جام ارغوان
اردیبهشت را بتکا ن برطناب با د
ازروسری ودامن گلدارترکمان
جامانده ردپای توبرصورت زمین
ازاورشلیم وناصره تامصروبالکان
خونت شراب کهنه ی خمخانه های بلخ
باقیست برلبان توچشمان صوفیان
برگردگردنت گره آبشارنیل
برشانه های مرمری ات رودها روان
جغرافیای چشم توخورشید دیگریست
درسینه ات بزرگترین اطلس جها ن.