تبليغاتX
سلاطین گم شده
ادبیات
از رگ هایم

رودخانه ای می بافم

با اجساد سربازانی که

خواب همسرانشان را می بینند

ناخن بر روی می کشد

پیراهنی که

موجی شده

خون بالا می آورد

کارون

بالا می آورد

لهجه ی دختران باکره ی اهواز را

سرباز را

به خانه بر می گردانند

اسب هایی که در من می دوند

و کلماتی

که ایستاده می میرند

در قطاری

به مقصد خواب هایم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:22  توسط بنیامین دیلم کتولی  |