|
ادبیات
|
تا قتل همرهم چه نسیم و چه شانه را...
این روزهایم گاهی تغزلی ست که نمی دانم...!!!
چند بیت از آخرین سروده ام ...
گر چه می دانم که دیگر روسیاهش نیستم
مرگ می آید ، ولی من دل بخواهش نیستم
جنگجویی بی نشان در سرزمینی کوچکم
سالها می جنگم ، اما پادشاهش نیستم
در تو او می بینم و در خود نمی بینم تورا
پیر من او نیست یا من خانِقاهش نیستم
نیزه می اندازد و ابرو به هم می آورد
آنکه می داند حریف این سپاهش نیستم ...
برای مرتضی شاهین نیا
نشسته ام در
آیینه ای که
از خودش می گریزد و
آ هویی که از دامنت فرار می کند تا
چاقویی نمی رسد به
سینه ام فرو رفته
حرفی
که برگردانمش
((به))
((تا))
((و))
((که))
((در)) آینه می ریزم ...
این دو رباعی را هم تقدیم می کنم به خون انگشتانم ...
هر آینه صدهزار غم می آید
هر بار دو ابروت به هم می آید
بگذار کلاغ ها به جایی برسند
از آخر قصه ها بدم می آید .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
چشمان تو بیت الغزل شیرازند
هر چند دو ابروت پل اهوازند
انگار قماربازها در این شهر
تنها سر بردن دلت می بازند ...