|
ادبیات
|
ستاره می شود و می وزد سری درباد
چنانکه پیکر در خون شناوری درباد
نوای رودکی و سوز چنگ می آید
به مویه های غم انگیز دیگری در باد
در آن سپیده ی خونینِ خاک وخاکستر
که مانده با ز به در چشم دختری در باد
شکوفه می دهد ازنیزه ها به شکل انار
صدای العطش سرخ حنجری در باد
به هرکجا برَوی دیده ای غم آلود است
به هر طرف که گلوی معطّری در باد...
چه لیلیانه ز محمل کشانده در خونش
به مشک پاره و لبهای پرپری در باد
مرا غزل شد و در خیمه ها رهایم کرد
پرید با پری از خون ،کبوتری در باد
بروی خاک چنین نقش بسته خونش را
که مانده است ز طاووس ها پری در باد
سه شنبه ، پنجم اسفند ، ظهر عاشورا
که گُرگرفته به دستان لاغری در باد
صدای سنج گلوی تورا به یا د آورد
و غنچه کرد پس ازآن به دفتری در باد .
بر نیزه می زنند سری را که پرچم است...
و این شعر عاشورایی که دردیست...
آسمان پشت ابرها گم شد ،نیزه بر نیزه ماه را سر برد
رگ به رگ خون تازه جاری شد،نیزه سر را به روی منبر برد
خون تمام مسیر را طی کرد، تا گلوی بریده ای در مه
کاش می شد بدون دست اما مشک را تا لب برادر برد
خیمه درخیمه غرق در آتش ،ماه از پشت زین زمین افتاد
آسمان العطش زنان سر را سوی گهواره ی شناور برد
اسب بر خیمه پای می کوبید، سینه پر شرم و چشم ها آتش
باز بر گرده اش سوارش را...آری اما چرا سبک تر برد؟!
پر پروانه ها به خاک افتاد، آبروی فرات جاری شد
باد گیس بریده ی شب را سر به سر با خودش سراسر برد
دختری پای نیزه می گریید /( آه...دستم نمی رسد بابا)
نیزه خم گشت و ماه گیسش را سوی آن دست های لاغر برد
ناگهان آسمان فرو پاشید ،هر طرف جسم تازه ای می سوخت
باد سردی وزید و بعد از آن ماه را مثل یک کبوتر برد.
همه عالم تن است و ایران دل ...
(( نظامی))
برای ایران قلبم...
ای آفتاب شرق غزلخوانی ات بلند
بختت دراز و قبله ی پیشانی ات بلند
گیسو به باد بسته و ابرو به زلف چین
اردیبهشت دامن افغانی ات بلند