تبليغاتX
سلاطین گم شده
ادبیات
با غزلی از تلخی معاصرم آمدم تا از خودم بکاهم.....

جز تو در آیینه اش مویی پریشانی نکرد

آنکه رو گرداندو اظهار پشیمانی نکرد

نیست قومی را پس از این لایق پیغمبری

هر که در پیش تو اسماعیل قربانی نکرد

آنچه چشمان تو با شعر معاصر می کند

ویس با دیوان فخرالدّین گرگانی نکرد

با دلم زخم زبان های تو کاری کمتر از -

خنجر افغانی و چاقوی زنجانی نکرد

آه...بنیامین دل از این نا برادرها ببُر

یوسفت را جز حسد در چاه زندانی نکرد

آنچه را یک عمر می دیدیم خوشبختی نبود

زندگی چیزی به ما جز مرگ ارزانی نکرد

بی تو دیگر هیچ کس حتی چنین بلقیس را

باز هم شایسته ی تخت سلیمانی نکرد

گاه کاخ آرزوهای مرا در هم شکست

آنچه چشمان تو با من کرد ویرانی نکرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:53  توسط بنیامین دیلم کتولی  |