تبليغاتX
سلاطین گم شده
ادبیات
 

سنجاق سرت را که باز کنی

به آوارگی بادهای شمالی

پیراهنی

و ماه آن دکمه ی آخرینت

با عروسان دریا

 به خانه

بر می گردم

در سایه ی چاقویی کُند

به خواب می روم

در آویز فانوسی شکسته

نه نسیمی خنک

نه ستاره ای دنباله دارم ...

لب های بریده ی بادم

از آخرین بوسه ی ماه

 یا تکه شاخ گوزنی پیر

بر تیغه ای کهنه

پاره ی پر سنجاقکی

در بین گیسو ای بریده

نرسیده ام  بر درخت ها ی برهنه

پیراهنی ببافم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:48  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

 

 

ابیاتی از یکی از دلتنگی هایم ...

 

 

عجب سالی ست این ننگین تر از هر ماه و هر سالی 

چه بختی تیره تر از این پریشانتر چه احوالی ؟! 

 

تمام خانه ها در دود و آتش ، دست ها در خون 

عزیزان در کفن پیچیده ، گرد سفره ها خالی  

 

پر سیمرغ یا گیسوی رودابه ، کدامین یک ؟ 

تهمتن را مگر پیدا کند اینبار هم زالی  

 

(( ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد )) 

جواب این بود گر بر خواجه گاهی می زدم فالی 

 

کجایی ای بهار رفته ، ای فصل شکوفایی ؟! 

که بی تو این خزان افتاده در گل های بر قالی ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 16:20  توسط بنیامین دیلم کتولی  | 

 و  عاشقانه ای دیگر بر اندوهی دیگر ... 

 

هر لحظه در برابر چشمت گزند هاست

این قصه ی تمامی ِ بالابلند هاست

     

 

 آهوی من برای تو راه گریز نیست

بر روی گردن تو نشان کمند هاست

 

آری شبیه شعبده بازان عاشقی

هر روز زندگی تو بر روی بند هاست

 

تو نیستی و بی تو برایم دوشنبه نیز

چیزی شبیه آینه ی سالمند هاست

 

چشمت خراج سلطنت والیان شرق

ابروت راز کهنه ی اندیشه مند هاست

 

باید به نام بوسه تو را در بغل گرفت

تا پای عشق بر سر این قید و بند هاست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:23  توسط بنیامین دیلم کتولی  |