تبليغاتX
سلاطین گم شده -
ادبیات
 

گر تیغ بر کشد که محبان همی زنم

                                       اول کسی که لاف محبت زند منم

باسلام به همه ی دوستانی که توی این مدت ازشون دور بودم...

دلم نمی خواست دوباره وارد این فضا بشم ...اما تو این چند وقت چیزهایی دیدم که ناچار شدم. همیشه آدم هایی هستند که خوبی ها رو جدا کنند و بین آنها فاصله بیندازند.....البته زیاد هم مهم نیست به قول خواجه :

   حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود    با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است

 

اینم چندتا از شعر هایم:

 

  

 

تو نیستی و بی تو در انبوه دردها

 

زل می زنم به آینه ، چون پیر مردها

 

 

روزی تو ماه بودی و یک شهر عاشقت

 

این قصه را شنیده ام از دوره گردها

 

 

تو آن جزیره ای که شب و روز می روند

 

در آرزوی کشف تـو ،  دریانوردها

 

 

تنها برای فتح تو شمشیر می زنند

 

سردارها ، شوالیه ها ، گیله مردها

 

 

چشمت شروع جنگ جهانی تازه ایست

 

تاریخ کی رها شده از این نبردها ؟

 

 

 

  **************************************

 

 

 

 

                                                     برای دختر ایل که در برف ها گم شد....

 

باد سردی می آمد و چوپان گله را با غرور«هِی» می کرد

قلب مردان ایل را انگار دختری در گلوی   نی   می کرد

 

دشت آبستن هزاران گرگ ،  گیج در گیسوان آهو بود

گله در یال اسب های جوان ، کوه را رو به درّه طی می کرد

 

خان غمـگین نشسـته وتنـها با تفنـگ قـدیمی  پـدرش

گاه چشمی به راه می انداخت ، گاه خود را خراب مِی  می کرد

 

او که می خواست ماه خاتون را نو عروس  قشنگ ایل  کند

باز در ذهن دره گم می شد ، باز نفرین به ماه  دِی  می کرد

 

باد سردی می آمد و آرام  گله در برف ها فرو می رفت

ماه خاتون سوار اسب پدر مرگ را با غرور  هِی  می کرد .

 

********************************************************

 

این روزها که میرسد آنقدر دلگیرند

که چشم هایم گاه حتی از خودم سیرند

 

آیینه را بشکن که این آیینه ها عمریست

بین من و تنهایی ام را نیز می گیرند

 

یکروز عاشق می شوی و خوب می فهمی -

آنروز ، ماهی ها چرا در تنگ  می میرند

 

روزی که انگشتان من در بافه ی هر موت

غمگین ترین فرمانروایان  به زنجیرند

 

آری تو خورشیدی و این انگشت ها عمریست

چون برف در دستان تو در حال تبخیرند

 

عمریست کف بینان چین و کولیان هند

دیگر برای عاشقانت فال می گیرند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:47  توسط بنیامین دیلم کتولی  |