|
ادبیات
|
برای مرتضی شاهین نیا
نشسته ام در
آیینه ای که
از خودش می گریزد و
آ هویی که از دامنت فرار می کند تا
چاقویی نمی رسد به
سینه ام فرو رفته
حرفی
که برگردانمش
((به))
((تا))
((و))
((که))
((در)) آینه می ریزم ...
این دو رباعی را هم تقدیم می کنم به خون انگشتانم ...
هر آینه صدهزار غم می آید
هر بار دو ابروت به هم می آید
بگذار کلاغ ها به جایی برسند
از آخر قصه ها بدم می آید .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
چشمان تو بیت الغزل شیرازند
هر چند دو ابروت پل اهوازند
انگار قماربازها در این شهر
تنها سر بردن دلت می بازند ...