|
ادبیات
|
تا قتل همرهم چه نسیم و چه شانه را...
این روزهایم گاهی تغزلی ست که نمی دانم...!!!
چند بیت از آخرین سروده ام ...
گر چه می دانم که دیگر روسیاهش نیستم
مرگ می آید ، ولی من دل بخواهش نیستم
جنگجویی بی نشان در سرزمینی کوچکم
سالها می جنگم ، اما پادشاهش نیستم
در تو او می بینم و در خود نمی بینم تورا
پیر من او نیست یا من خانِقاهش نیستم
نیزه می اندازد و ابرو به هم می آورد
آنکه می داند حریف این سپاهش نیستم ...