تبليغاتX
سلاطین گم شده -
ادبیات
با محرمان زلف توام سینه صاف نیست

تا قتل همرهم چه نسیم و چه شانه را...

 

 

این روزهایم گاهی تغزلی ست که نمی دانم...!!!

 چند بیت از آخرین سروده ام ...

 

 

 

گر چه می دانم که دیگر روسیاهش نیستم 

مرگ می آید ، ولی من دل بخواهش نیستم

 

 

جنگجویی  بی نشان در سرزمینی کوچکم 

سالها می جنگم ،  اما پادشاهش نیستم

 

 

در تو او می بینم و در خود نمی بینم تورا 

پیر من او نیست یا من خانِقاهش نیستم

 

  

نیزه می اندازد و ابرو به هم می آورد 

آنکه می داند حریف این سپاهش نیستم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 20:58  توسط بنیامین دیلم کتولی  |