تبليغاتX
سلاطین گم شده -
ادبیات
((باز این چه شورش است که در خلق عالم است))

بر نیزه می زنند سری را که پرچم است...

 

و این شعر عاشورایی که دردیست...

   

آسمان پشت ابرها گم شد ،نیزه بر نیزه ماه را سر برد

رگ به رگ خون تازه جاری شد،نیزه سر را به روی منبر برد

 

خون تمام مسیر را طی کرد، تا گلوی بریده ای در مه

کاش می شد بدون دست اما مشک را تا لب برادر برد

 

خیمه درخیمه غرق در آتش ،ماه از پشت زین زمین افتاد

آسمان العطش زنان سر را سوی گهواره ی شناور برد

 

اسب بر خیمه پای می کوبید، سینه پر شرم و چشم ها آتش

باز بر گرده اش سوارش را...آری اما چرا سبک تر برد؟!

 

پر پروانه ها به خاک افتاد، آبروی فرات جاری شد

باد گیس بریده ی شب را سر به سر با خودش سراسر برد

 

دختری پای نیزه می گریید /( آه...دستم نمی رسد بابا)

نیزه خم گشت و ماه گیسش را سوی آن دست های لاغر برد

 

ناگهان آسمان فرو پاشید ،هر طرف جسم تازه ای می سوخت

باد سردی وزید و بعد از آن ماه را مثل یک کبوتر برد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 12:10  توسط بنیامین دیلم کتولی  |