|
ادبیات
|
ستاره می شود و می وزد سری درباد
چنانکه پیکر در خون شناوری درباد
نوای رودکی و سوز چنگ می آید
به مویه های غم انگیز دیگری در باد
در آن سپیده ی خونینِ خاک وخاکستر
که مانده با ز به در چشم دختری در باد
شکوفه می دهد ازنیزه ها به شکل انار
صدای العطش سرخ حنجری در باد
به هرکجا برَوی دیده ای غم آلود است
به هر طرف که گلوی معطّری در باد...
چه لیلیانه ز محمل کشانده در خونش
به مشک پاره و لبهای پرپری در باد
مرا غزل شد و در خیمه ها رهایم کرد
پرید با پری از خون ،کبوتری در باد
بروی خاک چنین نقش بسته خونش را
که مانده است ز طاووس ها پری در باد
سه شنبه ، پنجم اسفند ، ظهر عاشورا
که گُرگرفته به دستان لاغری در باد
صدای سنج گلوی تورا به یا د آورد
و غنچه کرد پس ازآن به دفتری در باد .