|
ادبیات
|
تصمیم گرفتم چند بیتی از غزل آخرین روزهای زمستانی ام را در همین پست بگذارم تا شعر قبلی ام خوانده شود...
ای گل ! بهار منتظرت چند مانده است ؟!
چیزی مگر به آخر اسفند مانده است ؟!
در سینه ام غمی ست به سنگینی جهان
برفی که روی شانه ی الوند مانده است
شیرینی لبان تو چون شعر فارسی
بعد از تو سال ها به سمرقند مانده است
غمنامه ای بزرگ که در آن تهمتنی ـ
مغموم ـ بر جنازه ی فرزند مانده است
در خود به سجده آمدم و در تو گم شدم !
گاهی دلم به کار خداوند مانده است ...
۲)
مجسمه ی الهه ای در مصر
پیکره ی زنی در تاشکند
کتیبه ای در یونان
یا ستون بنای شکسته ای در تخت جمشید
تاریخ از دلت
چه سنگ ها که نتراشیده است !!