|
ادبیات
|
پیروزی
گاهی شاخه گلی ست
که به سوی تو پرتاب می شود
چون پادشاهی بر اسب
یا قلعه ای
با هزاران کلید
پیروزی
گاهی پرچمی ست
با هزاران کشته
واین راز را
تنها رودخانه ای می داند
که روزی سربازی
پهلویش را
در آن شسته باشد.
*********************************
تو کوه بودی و از هیبت تو ماه شکست
عجب که قلب تو حتی به یک نگاه شکست
کجا شنیده کسی آنچه را که من دیدم
بگو به شهر که آیینه ای به آه شکست
کشانده بین دو ابروت تاری از گیسو
کنیزی آمد و شمشیر پادشاه شکست
شبی ز چشمه گذشتی و بعد از آن دیدم
در آب عکس تو افتاد و روی ماه شکست
کمین گرفته کماندارها به هر مویت
که سالهاست ندیدست این سپاه شکست
کدام قاعده جز شعر عاشقت کردست
کدام دست تو را هم به این گناه شکست.